این شعرِ "فدریکو گارسیا لورکا" ی بزرگ است : مرثیه ای بر مرگ "سانشز میاس" :
زخم و مرگ
در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچهی سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکههای پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذرِ نیکل و بذرِ بلور افشاند
در ساعت پنج عصر .
اینک ستیزِ یوز و کبوتر
در ساعت پنج عصر .
رانی با شاخی مصیبتبار
در ساعت پنج عصر .
ناقوسهای دود و زرنیخ
در ساعت پنج عصر .
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
در ساعت پنج عصر .
در هر کنار کوچه، دستههای خاموشی
در ساعت پنج عصر .
و گاو نر، تنها دلِ برپای مانده
در ساعت پنج عصر .
چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش
در ساعت پنج عصر .
چون یُد فروپوشید یکسر سطح میدان را
در ساعت پنج عصر .
مرگ در زخمهای گرم بیضه کرد
در ساعت پنج عصر .
بیهیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.
تابوت چرخداری در حُکمِ بسترش
در ساعت پنج عصر .
نِیها و استخوانها در گوشش مینوازند
در ساعت پنج عصر .
تازه گاوِ نر به سویش نعره برمیداشت
در ساعت پنج عصر .
که اتاق از احتضار مرگ چون رنگینکمانی بود
در ساعت پنج عصر .
قانقرایا میرسید از دور
در ساعت پنج عصر .
بوقِ زنبق در کشالهی سبزِ ران
در ساعت پنج عصر .
زخمها میسوخت چون خورشید
در ساعت پنج عصر .
و در هم خُرد کرد انبوهیِ مردم دریچهها و درها را
در ساعت پنج عصر .
در ساعت پنج عصر .
آی، چه موحش پنج عصری بود !
ساعت پنج بود بر تمامی ساعتها !
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه !
ترجمه ی احمد شاملو
و این بار پرواز "حمید قنبری" ، که در هنر ایران همه کار کرد و تا همین چند شب پیش هم با ما بود به امید روزی آفتابی ماند و ماند و سر انجام از جزیره ی آدم کوچولو ها هجرت کرد.از میان روضه خوان ها.از خاک به افلاک.
و ماندگار شد... .
و بار دیگر فدریکو گارسیا لورکا که این چنین می گوید :
در اینجا هرآنکس که میمیرد، زندهتر از هنگامهییست که روزگار میگذراند.
دیدهام که مرا کشتهاند،
کافهها را، کلیساها را، گورستانها را کاویدهاند،
گنجهها، قفسهها را گشودند،
به اسکلتها دستبرد زدند و دندانهای طلا را ربودند
با این همه مرا نیافتند،
بر من دست یافتند؟
نه، هرگز !!
آرمین م.
*Ignacio Sanchez Mejias

