وقتی که آدمی همه ی حقارت اش را با خط بد با هرزه نامه بالا می آورد که امنيه خانه بودن اش را هورا کشد،دچار غمنامه ای می شويم که شاعر کش؟نه!ترانه کش؟نه!که انسان کش است...
"احمد شاملو" شعرهايش را با تنفس ترياک می نوشت،"هوشنگ گلشيری" نوشته هايش را با پرتاب دود ترياک به آسمان به کاغذ هديه می داد...که چی؟فرمايشی بود؟
انسان کشان در خانه ای با خط بد با رنگ بد با همه ی هرزه گيشان،بزرگی را،ترانه نويسی را به باد هرزه گرفتند،با کلامی که لياقت خود و خانواده ی چارواداريشان بود و هست...
به ياد می آورم اين بی شرمان که همه ی کلامشان را بايد بالا آورد،بارها و بارها به من،آرمين(دوست نازنين هم خانه در اصفهان) و دوستان نازنين دیگری با تند ترين واژگان آفرينش شده در زبان پارسی،توهين کردند،چيزی نگفتيم،اهميّتی نداشت...امّا داستان تمام نشد،هرزه نويسی به جايي رسيد که اين بار"شهيار قنبری" مورد هجوم حقارت اين پست مايگان بی حرمت واقع شد...می خندم،بسيار می خندم...
خانه به ما ياد نداده که هوادار "اتاق خواب" نباشيم،چه می توان گفت؟در اين صحنه ی خونباره،که از بام تا شام و از شام تا بام شلاق است و استبداد،تير است و خون،اين گونه به مهمترين مبارز اين سال ها،که نه تنها در ترانه،شعر و نمايشنامه های راديويي که در برنامه های تلويزيونی و راديويي بارها و بارها حقارت اين رژيم را به رخ من و تو می کشد،اين گونه برخورد کنيم...نه به تولّدمان نه به عزايمان...قرار است حقيقت آزاد شود،امّا نه تنها حقيقت آزاد نشد(که آزاد بود) بلکه حقارتشان بيش از پيش عريان شد...استبداد مرگبار اين ديار کوتوله ايست برای من و ما...صبح رهايي نزديک است،نزديک نزديک...
*...
اين سرزمين مرده هاست
اين سرزمين کاکتوس هاست
اينجا پيکره های سنگی برافراشته اند
و آنان در زير سو سوی ستاره ای غروب کنان
تضرع دست های مرده ای را دريافت می دارند
آيا در دگر ديار،مرگ هم
چنين است
که تنها بيدار می شويم
وهمان ساعت
از محبت به خود می لرزيم
و لب هايي که خواهان بوسيدنند
به سنگ های شکسته نماز می گزارند...
*تکه ای از شعر مردان پوک از دفتر آهنگ های چهارگانه نوشته ی ت.اس.اليوت ترجمه ی پرويز لشکری
هامون شیرازی
نمایش همزمان در وبلاگ کاردستی
در ایران انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه میکنند. این نوع برخورد با یک جوان یادآور انکیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است.»
"شکاف"
زاده شدن
برنیزهی تاریک
همچون میلادِ گشادهی زخمی.
سِفْرِ یگانهی فرصت را
سراسر
در سلسله پیمودن.
برشعلهی خویش
سوختن
تاجرقهی واپسین،
برشعلهی حرمتی
که درخاک راهش
یافتهاند
بردگان
این چنیناند.
این چنین سرخ و لوند
برخار بوتهی خون
شکفتن
وینچنین گردن فراز
برتازیانه زارِ تحقیر
گذشتن
و راه را تاغایتِ نفرت
بریدن.
آه، ازکه سخن میگویم؟
ما بی چرا زندگانیم
آنان به چرا مرگِ خود آگاههاناند.
از احمد شاملو ،برای خسرو گلسرخی

