تبليغاتX
اتاق من

بغض تاریخی....
یکشنبه 27 اسفند1385 ساعت 12:1 بعد از ظهر
بهار کجاست؟بهار خانم کجاست؟

بهار خانم غیبت دارد،یک غیبت تاریخی به اندازه ی ۲۸ سال.بهار خانم اما نرفت،که ما تبعیدش کردیم،ما غیبش کردیم،ما دوستش نداشتیم. باری،اگر با جادوگر هم پیمان نمی شدیم،اگر در سیاهی ابر ناپدید نمی شدیم،اگر محو تازی نامه ها نمی شدیم،بهار خانم در کوچه های بی کسی گم نمی شد!!

اما تا کی؟تا کی باید بهار خانم را انتظار کشید؟!تا کی باید شکوفه های بهاری را گریست!؟ گریست و تازه نشد،سبز نشد.بهاری نشد!!

پدر و پسر،برای فردایی بهتر می کوشند،جادوگر پیر هندی از راه می رسد،فال می گیرد و فالنامه پخش می کند.جمعیت به لانه ی او می روند تا جادو را باور کنند!! جادو اما باور می کند!!باور طلسم می کند!!روز بعد،طلسم شدگان علیه پدر و پسر بلند می شوند.......تصویر سیاه می شود...!!

 

و اکنون بهار خانم ما را با فالگیر تنها گذاشته و این سیاهی هنوز و هنوز دارد جان می گیرد،دارد رشد می کند و سنگین تر می شود...تنها باید نابود کند تا پیش برود..!! چرا که به قول نویسنده:  انسان براي پيروزي آفريده شده است، او را ميتوان نابود كرد ولي نميتوان شكست داد!!

این حکایت دیروز و هنوز ماست..!!دیروزی که برای بهشت عجله کردیم،و امروزی که مادری برای سیر کردن فرزندانش،پوست مرغ* می خرد و می جوشاند تا بخورند!!امروزی که قرار بود پول نفت سر سفره ها آورده شود!! و فردایی که بهتر است زاده نشود..!!

*نمی توان چنین صحنه ای دید و بد نشد،اشکبار نشد،شکسته نشد.زن از مرغ فروشی دور می شود و مرا در خیال با دوزخیان تنها می گذارد، مشت های گره کرده در هوا،زمستان ۵۷،شعار پشت شعار،حجاب سیاه،کربلا،شهید،جانباز،گمنام، همه و همه از جلو چشمانم گذر می کنند.....

تا امروز.....تا هر روز.....تا نوروز......

                                                             سال نو مبارک!!

نوشته شده توسط آرتون | موضوع: | لینک ثابت |